تبليغاتX
آبی مثل دریا
دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم بدم مرا تو آزردی

امشب شب یلدا بود و سهم من از امشب یک دقیقه بیشتر از شب های دیگر بود.

امشب یک دقیقه بیشتر از شب های دیگر چشم انتظاری کشیدم.  

بیشتر از شب های دیگر حسرت کشیدم.  

بیشتر از شب های دیگر بی خواب شدم.

روز برای من همچون شب تار هست و شب برای من مثل روز روشن است که بی تو زندگی چقدر سخت میگذرد.

امشب را بی تو چه زود از دست دادم، یک دقیقه بیشتر به من فرصت دهید شاید بتوانم ببینمش، شاید...

کاش فردا شب طولانی تر بگذرد تا من فرصت بیشتری برای فکر کردن به تو را داشته باشم.

کاش فردا شب اصلا سحری نداشته باشد تا رویای شبانه ام بهم نخورد.

کاش فردا شب، شب یلدا باشد.

 

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 1:28 | لینک  | 

به نام خدا

ماه محرم امده و باید محرمی شد.

آنانکه دین دارند که میدانند محرمی باید بود.

و آنانکه دین ندارند حداقل آزاده باشند و بدانند که باید محرمی بود.

پس در دو حالت باید محرمی بود.

ماه محرم ماه زیبایی هست خیلی خیلی زیبا.

مثل یک گردگیری روحی هست مثل این که برای خودت و دلت و خدات وقت گذاشتی.

گویا میتوانی در این ماه گم شده هاتو پیدا کنی.

به کسایی که تا حالا بهشون سری نزدی سر بزنی.

کمتر دل بشکنی و بیشتر دل بدست بیاری.

ماه محرم آنقدر فرصتهاش عزیز هست که هر شب وقتی میبینی یک روزش را از دست دادی غصت میشه و افسوس میخوری.

تو این ماه هست که حس میکنی مرگ شوخی نیست.

حس میکنی باید کاری کنی تا بی خبر نمیری.

التماس دعا دارم.

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 23:52 | لینک  | 

کاش داستان زندگی من کاغذ چرک نویسی بود که ان را مچاله میکردم و  از نو می نوشتم

 

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 20:37 | لینک  | 

هر شب دعا میکنم که او به سوی من بیاید و از آن من شود

و هر روز به دنبالش میگردم و جای خالیش را مینگرم

و میگویم کاش زودتر شب شود شاید بخوابم بیاید.

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 20:32 | لینک  | 

اونروزا...

وقتی که خسته میشدم سرم رو میذاشتم روی شونه هاتو می خوابیدم.

وقتی که دلتنگت میشدم می دویدم به سمتت و شونه هاتو میگرفتم تو آغوشمو یک بوس از گردنت بر میداشتم.

وقتی که عاشق میشدم سرم رو میذاشتم روی شونه هاتو چشامو میبستم به صدای نفس هات گوش میدادم.

وقتی که غمگین میشدم سرم رو میذاشتم روی شونه هاتو آروم گریه میکردم.

وقتی که خوشحال بودم سرم رو میذاشتم روی شونه هاتو زیر لب برات اواز میخوندم.

اما این روزا...

وقتی که خسته میشم، وقتی که دلتنگ میشم، وقتی که عاشق میشم، وقتی که غمگین میشم، وقتی که خوشحال میشم، زانوهامو میگیرم تو آغوشمو سرم رو میذارم روی زانوهامو فکر میکنم که چقدر تنها هستم.

شانه هایت کو؟

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 0:16 | لینک  | 

وقتی که چشم به دنیا می گشایی و نعمت ها و لذت ها رو میبینی هر چیزی که به چشمت میاد دلت هوس میکنه و بعد میگی می خوامش.

اما وقتی بزرگتر میشی میبینی که هر چیزی که می خواهی همان دم بدست نمیاد پس یاد میگیری که ارزو کنی تا بدستش بیاری.

برای همین هست که ادمها هر چقدر بزرگ می شوند ارزوهاشون هم زیادتر میشه چون خیلی چیزها رو میبینند و می خواهند.

اما وقتی ارزوت اونقدر بعید باشه که بدونی دست نیافتنی هست دیگه برات رویا میشه، یک خیال محال.

ادمها به اندازه ی ارزوهای براورده نشدشون رویا دارند رویاهایی که اگر به وقوع می پیوست باعث میشد وقتی چشمت رو به دنیا مبیندی دیگه حسرت به دل نباشی.

کاش خیالت تو وجودم ریشه نکرده بود

کاش رویای من همان موقع که ارزوی کوچکی بود براورده میشد تا دیگه داغش به دلم نمونه.

کاش حسرتت رو به دل نداشتم رویای من.

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 0:11 | لینک  | 

امروز یک سال هست که در مغزم خانه کردی.

امروز یک سال هست که من بیماریم را تحمل میکنم.

پارسال در چنین روزی بود که متوجه حضوردردآورت شدم.

مدتها بود که گوشه اتاقم جا خشک کرده بودم.

 تابستان رفت پاییز رفت و من هنوز بودم اما بیمار،

زمستان امد سرما امد برف امد و من هنوز بودم اما خسته،

که بهار امد و گل کوچکی در باغچه حیاطمان رویید.

روزی از سر ناامیدی به تو گفتم وقتی این گل پژمرده شود و از بین برود من هم میمیرم ولی تو سکوت کردی.

تابستان امد پاییز امد اما  آن گل نرفت پژمرده نشد وهمیشه بود و تو میخندیدی ومیگفتی دیدی گل هنوزهست پس تو هم خواهی بود.

من هم خندیدم به شیطنت بچه گانه ات، که گلی را خیلی ناشیانه کنار پنجره ی اتاق من کشیده بودی و یادت نبود که خودمن داستان ان مرد نقاش را برایت تعریف کرده بودم که برگی را روی دیوار برای دخترک همسایه میکشد تا امیدش را از دست ندهد برگی که هرگز نخواهد افتاد.

این بار من سکوت کردم.

زمستان رفت بهار امد و من روز به روز بدتر میشدم مطمئن بودم که به اخر راه نزدیک می شوم تو دلت به نقاشی ات خوش بود و من دلم به خوشی تو.

بهار امد و...

کنار پنجره ی اتاقم گل های زیادی جوانه زده بودند.

تو خندیدی و گفتی: شاید داستان پیرمرد نقاش را من نمی دانستم اما مطمئنم که تو هم اسم این گل را نمی دانستی.

 نمی دانستی این گل اسمش همیشه بهار است و تا زمانی که بهاری باشد این گل هم هست.

پس تا زمانی که من هستم تو هم باید باشی گل همیشه بهار من.

امروز یک سال هست که فهمیدم چقدر دوستم داری.

امروز یک سال هست که در قلبم لانه کردی.

امروز یک سال هست که من عاشقت گشتم گل همیشه بهار من.

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 15:2 | لینک  | 

به نام خدا

هفته پیش من وهمسرم به مشهد رفته بودیم،یک روز با تورهتل رفتیم بازدید شهر توس ومزار فردوسی.

درراه راهنمای سفرکلی از فردوسی برای ما گفت چیزهایی که من هیچوقت نمی دونستم.

ماخیلی تمدن ومخصوصازبان اصیلمان را مدیون فردوسی هستیم،بعداز چندین جنگ وتهاجم وحشی هازبان ما میرفت که نابودشوداما فردوسی بانوشتن شاهنامه در طی 30سال زبان ما را زنده کرده ونجات داد.

اماموضوع حرف من چیز دیگری است،اون روز منو همسرم کمی باهم کل کل کرده بودیم ویک جورایی باهم قهربودیم.

در اتوبوس راهنمای سفرگفت:که فردوسی در طی این سی سال،عجیب سختی هایی را کشیدتابتونه زبان پارسی را زنده کندوبه قول خودفردوسی:

بسی رنج بردم در این سال،سی.

در طول این ایام همسروپسرش را از دست می دهد وباتنهادخترش زندگی می کندوادامه دادکه فردوسی از معدود مردهایی بودکه بعدفوت همسرش ازدواج نکرد وچندروز بعدازاتمام شاهنامه یعنی حدودایازده روز بعدفوت می کند.

واین عدم تجدیدفراش فردوسی چیزی جزعشق عجیب او نسبت به همسرش نبوده وخوبه اینو بدونیدکه فردوسی ازدواج نکردشاید،وحتما به این دلیل که کسی مثل همسرش پیدانکرد،به خوبی اوکسی را نیافت.

این حرف برای من که همین الان با همسرم دعواکردم افسوس به ارمغان آوردکه خوشبحال زن فردوسی وحتی به زن فردوسی هم حسودیم شد.

برای همین یک ابرو برای شوهرم بالا انداختم که یعنی،یادبگیراز فردوسی هم کمتری.

ولی راهنماحرفش را خیلی جالب تمام کرد شایدهم چون مرد بود به نفع آقایون حرف زداماجمله معنی داری بود.

ایشون گفتند:پس خانومها ببینید همسرفردوسی چقدرکامل بوده که هیچ زنی نمی تونسته جای خالیه اورا پرکندزیرا زندگی با مردی که می خواهد زبان شیرین پارسی را احیا کند کاراصلا راحتی نیست وخیلی هم سخت هست.

حتما همسرفردوسی زن باسواد واصیلی بوده،اینجاست که یادمان می آید که پشت سرهرمردموفقی یک زن بوده است.

با درآمدن این جمله از دهان راهنماهمسرم یک ابرو برای من بالا انداخت که یعنی.................... .

اززرنگیه همسرم خندم گرفت وفردوسی تونست مارو با هم آشتی بده.

اینم درآخربگم که بیشتربه رابطه عشقولانه فردوسی وهمسرش حسودیمون بشه.

داستان بیژن ومنیژه منصوب به فردوسی وهمسرش هست یعنی میگن که احتمال قوی این داستان عشقی زندگی خود فردوسی است.

بله فردوسی فقط یک معشوقه داشت که همان همسرش بود.

در کل خوشبحال فردوسی وهمسرش وهمه زوجهای همیشه عاشق.

آن زمان که در آغوش همسرت آرام گرفته ایی برای دل ناآرام همه تنهاهای دنیادعاکن.

 

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 15:48 | لینک  | 

این راتازگیها فهمیدم،وقتی نیازی به بزرگی پیدامیشه تازه بزرگی اونمایان میشه.

این راموقعی فهمیدم که گره بسته ای در زندگی ام پیدا شدوهمان موقع آقاامام رضا من را طلبیدند. همسرم مدتها بودکه بیکاربودبه هر دری زدیم اما کسی آنقدربزرگمردنبودکه دری را بگشاید.

از همین رومن وهمسرم راهی مشهدشدیم برای پابوس آقاوطلب شغلی آبرومند.

هرکس که فهمید من مشهدم از پیامک وتلفن دریغ نکردوهمه ازمن میخواستندکه دعایشان کنم.

درشگفت بودم که اگراین دوستان را یاد کنم آیا نوبت به خودم هم می رسد آخه منم التماس دعاداشتم.

خلاصه تا مشهد کلی با خودم درگیر بودم که چطور همه را دعا کنم طوری که همه را یاد کنم وکسی را از قلم نیاندازم ودرثانی خودم هم مرادومطلبم را بگیرم.

درراه سفرباخودم میگفتم جدای ازوجودآقاکه برکتی به شهرمشهد داده،مگه آسمون مشهدمثل همه جای دنیاهمین رنگ نیست پس چرا اجابت اینجااینقدرسریع است.

موقع ورود به شهرمقدس مشهداولین کاری که کردم خیره به آسمان ماندم اما تفاوتی ندیدم مثل آسمون شهر خودمان بود آبیه بی کران پس حتما آسمان حرم تفاوتی داشت.

اولین کاری که بعدازاستقراردرزائرسراکردیم روانه شدن بسوی حرم بود.احساس هیجان وشعف زیادی داشتم همسرم هم همین طور وقتی که گنبدطلایی وزردرنگ را در فاصله کمی از خودم دیدم بغض کردم واشک ناخودآگاه در چشمانم جمع شد.

چراشونمیدونم اما دلم میخواست کلی گریه کنم مثل کودکی که مادرش را پس از مدتها دوری دیده ومی خواهد به آغوشش پرکشد.

تصمیم گرفتم که از همسرم بخواهم که من را تنها بگذارد تا به حال خودم باشم،وقتی رویم را به او برگرداندم دیدم که نه تنها او بلکه هر کسی که در اطراف من بود اشک می ریخت وبی توجه به اطرافش به سوی درب ورودی روان میشد.

من هم این کار را کردم وخودم را به موجی از مردم که باسرعت زیباووصف ناپذیری جاری بودن،سپردم.

همه ازخودبیخودبودندوهرکسی مشغول عرض ارادت،از این همه جمعیت به وجدآمده بودم جلو را خوب نمی دیدم دست برشانه کسی که جلویم بودزدم وروی انگشتان پایم ایستادم تا جلو را خوب ببینم،که ناگهان کسی دست بر شانه های من گذاشت سربرگرداندم دیدم که دستی هم بر شانه های او فرود آمدوناگهان همه دست بر شانه های هم وارد صحن شدیم .

گویی این موج نمی خواست مرا به حال خودم رهاکند.نگاهم را به گنبد طلایی دوختم باورنکردنی بودآسمان چقدرنزدیک بودگویی که به زمین چسبیده بودبه ناگاه فردجلویی من سبکبال به بالا رفت من هم احساس سبکی کردم وهمه چنان بی وزن شدیم که در هوا به رقص درآمدیم ودستمان به آسمان میرسیدصدای استقاثه بودکه سینه آسمان را میشکافت.

من هم فریاد زدم،دادکشیدم،یا امام رضا امام رضاگفتم اشک ریختم ودیدم که از شکاف آسمان پرنده ایی به سوی ماشتافت یکی از میان جمعمان دادزدکه مرغ آمین آمدالتماس دعا.

مرغ آمین کسی را نشانه می گرفت وبسویش میرفت وقتی که از او چیزی را می گرفت،سریع اوج می گرفت.شروع کردم به دست وپا زدن که متوجه من هم شوداما او نگاهش جای دیگری بودبناگاه دادزدم که خدایا به آبروی این امام همام مرادهمه ملتمسین به من را بده .

که مرغ آمین سرش را بسوی من چرخاند،از هیبتش ترسیدم خواستم عقب بروم که او با سرعتی فوق العاده وارد سینه راست من شد واز قلبم خارج شد.من که بار امانت ملتمسین را سپرده بودم سبک شدم وبه زمین افتادم.

حس عجیبی بود که مرا فقط به گریه وامی داشت،خوشحال بودم که دین عزیزانم را اداکرده بودم.اما خودم رافراموش کرده بودم.

جمعمان بهم ریخت وهر کس به طرفی شتافت،من هم به سوی ضریح رفتم در راه آشنایانم را می دیدم تعجب کردم که آنها هم اینجا هستند.

وقتی بسویشان می رفتم داخل جمعیت گم می شدند.در هاله ای ازاین اتفاقات وارد حرم شدم.خواستم که به ضریح دست بزنم اماشلوغی اش مرا می ترساند،از همان دور سلام کردم:

السلام علیک یا علی بن موسی رضاالمرتضی.

ناگاه ندایی درگوشم پیچید:السلام علیک یا خلیفه الله.

وجمعیت جلوی ضریح گشوده شدند ومن وارد این سیل بی نهایت شدم وخودم را به موج عاشقان دلباخته سپردم گاهی عقب وگاهی جلو،گاهی راست وگاهی چپ.تااینکه دستم در ضریح گره خورد،خودم را به ضریح چسباندم وبوییدمش چه عطری،هزارباراز عطرهای ما خوشبوتر،میشد آن را با همه وجودبلعید.دوباره جمع من را به عقب فرستاد وکسی دیگری را به داخل کشاند.

کلی زیارت ودعادر خلوت دلم کردم،جرعه ای از آب سقاخانه برای شفانوشیدم آبی که هیچ وقت سیرابم نکردفقط تشنه ترشدم.

پنجره فولادی را بوسیدم ودر ایوان طلا نماز خواندم.

وبعدبالجبارحرم را ترک کردم.

وقتی به زائرسرابرگشتم همسرم را دیدم اوهم تازه رسیده بود زیارت قبول گفتیم.به او گفتم که چه اتفاقاتی برای من افتاد،اما او فقط اشک می ریخت ومیگفت مثل من.

بعدگفتم که خیلی از دوستانمون را دیدم که در حرم بودند ولی محل من نمیگذاشتندهمسرم با اشک در چشمانش خندید وگفت آنها کسانی اند که اصل مطلب را راهی حرم کردند،دلشان را واذن دخول گرفتندنه مثل من که جسمم در حرم بود.

بعدزدم زیر گریه وگفتم که من یادم رفت برای خودمون دعا کنم همش حواسم به التماس دعای دیگران بودوالان عذاب وجدان دارم.همسرم گفت که مگه عزیزانت را دعا نکردی؟گفتم چرا.

گفت خوب مگه دعای عزیزانت چه بوده جزعنایت آقابه تو برای تشکر،فقط به این خاطرکه اونها را یاد کردی،امام همه اینها را میبیند.

اینجاهمه چیز حساب کتاب دارد.

  گفتم اینها رو از کجا میدونی؟مطمئنی؟

خندیدوگفت:همه این اتفاقات برای من هم افتاد،سوالاتم رااز یکی خادم آقا پرسیدم واوبا خضوع کامل جوابم را داد.

اما من نخندیدم فقط اشک ریختم به خاطر این همه لطف آقا وبیخبری من.

در همان موقع تلفن همراه همسرم زنگ خورد،صدایی آن سوی گوشی گفت هنوز دنبال کارهستی؟

یعنی با این سرعت میشه به اجابت رسید؟یکی جواب منو بده،یعنی میشه؟

عزیزم:

اینجا آسمان به زمین خیلی نزدیک است.

اینجاآسمانیان با زمینیان دلدادگی دارند.

اینجا راحت می توان اوج گرفت،برای زیارت حتماغباربالهایت رابگیر.

اینجا تکه ای از بهشت است.

اینجاازخودبی خودی اما از ملتمسین باخبری.

اینجاحرم آقا امام علی بن موسی است،بفرما.

همین الان اگه دلت راهی شده نیت کن،التماس دعا.

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 15:47 | لینک  | 

 

سلام خدای مهربان

خدایا برای چه کسی بنویسم بهتر از شما، چه کسی بهتر از شما به حرفهایم گوش میدهد، خدایا من سرم را پایین می گیرم چون خجالت می کشم که درچشمانت نگاه کنم.

واقعا گم کرده راهم، مدتی است که عجیب خطا کار گشته ام، حالا باز جای شکرش باقی است هر گاه که می خواهد معصیتم باعث آبرو ریزی شود دعای خیر پدر ومادرم مرا نجات می دهد.

نمی دانم چه کنم، خیلی خسته ام.

زن بودن، مادر بودن، خیلی سخت است.

دلم می خواهد کمی تنها باشم.

درد بی عشقی زجانم برده طاقت.

دلم می خواهد که دوباره عاشق شدن را حس کنم.

من عاشق همسرم هستم اما این عشق را در صفحات غمنامه زندگیم گم کردم.

من این عشق را در میان کار همسرم، دوستان او، تفریحات مردانه اش، ادامه تحصیلش، ارتقا سطح کارش و جنب وجوش فرزندانم گم کرده ام.

من حس می کنم که او، من را به خاطر همه اینها می خواهد، اما من او را تنها و فقط برای خودم می خواهم.

من دیگر فرصت عشق بازی را با او ندارم چون همه اش سرگرم کدبانوگری هستم و او دنبال یک لقمه نان حلال...

دلم می خواهد که بخوابم، چون خسته ام...

دلم می خواهد که کمی بخوابم اما بدون نگرانی از اینکه ناهار چی بپزم.

دلم می خواهد که به خرید بروم اما نگران این نباشم که اگر دور به منزل برسم شام نداریم.

دلم می خواهد به دیدن پدر ومادرم بروم ویک دل سیر ببینمشان، لحظات با آنها بودن را با تمام احساساتم ببلعم، اما نگران امتحان بچه هایم نباشم.

دلم می خواهد که یک روز تعطیل داشته باشیم که همسرم به اداره نرود برای اضافه کاری تا قسط هایش را بپردازد.

دلم می خواهد که یک شب جمعه من وهمسرم بتوانیم به مهمانی های زورکی نرویم وشب زود بخوابیم.

دلم می خواهد که بتوانم تنها وبدون نگرانی از فرزندم مسافرتی تنهایی بروم.

می دانم هرگز نمی شود چون مادر شدن یعنی تا زمانی که زنده هستی نگران این باشی که اگر فرزندم خوب نخورد، اگر ملحفه از رویش کنار برود و سرما بخورد، اگر تنها شود وکسی به او سر نزند.

اینها را کسی میفهمد؟

یعنی کسی هست که بفهمد من مادر چه میگویم؟

 من میتوانم تنهایی بروم یک جایی که از خودم باشم وآنوقت فکرم آزاد باشد و دق کلاس ومدرسه فرزندم را نداشته باشم؟

من می توانم مثل یک بچه آدم بروم هوایی عوض کنم اما آنجا هی رابه را زنگ نزنم به شوهر بیچارم که هوای بچه را داشته باش؟

نه این طوری که بوش میاد بهتره بشینم تو خونه مرا چه به مسافرت.

بزار اگه همسرم وقت کرد خودش میبردتم اما اگر یک روز شوهرت آمد و گفت: برویم سفر ذوق مرگ نشی ها.

چون وقتی از خانه بیای بیرون ماشین ها را به صف میبینی که همه دارن میگن داداش راه بیافتیم دیگه.

اون موقع خونسردیتو حفظ کن ودور شبهای شیرین ولذت بخش یک معاشقه بیادماندنی را در هتل خط بکش.

به قول همسرم زندگی که فقط این نیست که همه اش تنها باشیم، راست میگوید حتما زندگی این نیست، اون هست، اما چرا اصلا عروسی کرد؟

دیدید اگر بازهم بشینم تو خونه بهتره.

من دلم می خواهد که باز تو بیایی سر کوچمون، منو که میبینی از دبیرستان تعطیل شدم، دورا دور تا خانه مشایعتم کنی که مبادا کسی نگاه چپ بمن کنه، ومن خودمو به اون راه بزنم که حواسم نیست ولی زیر چشمی نگاهت کنم و بخندم.

من دلم می خواهد که تو دوباره به خواستگاریه من بیایی و من بپرسم که ببخشید نظر شما درباره کار در منزل چی هست؟ وتو بگویی من اصولا تو خونه زیاد کمک میکنم، اما نمی دونستی باید وقتشم داشته باشی؟  آره؟

من دلم می خواهد که برگردم به همون اول عقدمون، که تو منتظر بودی تا همه مهمان ها بروند ویک بوس قایمکی از من برداری و هی زیر لب میگفتی چقدر زنها حرف میزنند چرا نمی روند ومن که خندمو بزور نگه داشته بودم با گفتن کلمه خداحافظی از سوی مهمانها یهو از خنده ترکیدم ومامانم چشم قره رفت که نیشتو ببند.

من دلم می خواهد که باز تو برایم کارت پستال بخری که روش عکس یک زن زیبا است که نوشته در قلب منی وتو بگویی این زن چقدر شبیه توست، امروز تو آیینه نگاه کردم خیلی پیر شدم مگه نه؟

من دلم می خواهد که با هم برویم پارک ودستامون تو دستهای هم باشه وهمه پیرمردها وپیرزنها بهمون بخندند ویکی متلک بندازه که سفت بگیرش ندزدنش بعد تو غیرتی شوی ومن بگم ولشون کن، شعور ندارند، اما حالا وقتی میای خونه پرنده هم پر نمیزنه چه برسه به پارک رفتن.

من دلم می خواهد که تو بیای ومنو ببری خونتون وتو راه برام آواز بخونی. 

من دلم می خواهد که بروم به گذشته، اون موقع که پدرم نمیگذاشت تو زیاد بیای خونمون و منو ببینی و من به هوای خرید از خانه میزدم بیرون وهول هولکی با تو یکسری به کوچه باغ ها میزدیم.

من دلم می خواهد باز هم تو پیشنهاد دهی که با هم برویم خرید، نه اینکه بگویی من کار دارم خودت یک چیزی بخر دیگه.

من دلم میخواهد که تو مثل اوایل عروسیمون روزی صد بار از اداره به من زنگ بزنی.

من دلم می خواهد که تو سر قولت باشی که روزی مرا میدزدی وبه جنگل میبری وآنجا تا آخر عمر با هم به خوبی وخوشی زندگی می کنیم.

من دلم می خواهد حالا که برای تو عادی شدم بروم، فرار کنم وبزنم به کوه، بزنم به دشت اصلا بروم دریا.

آره بروم لب دریا تنها بشینم وبه صدای امواج گوش کنم بعد لب ساحل را بگیرم وبدوم تا اون دوردورها.

بخندم، گریه کنم، داد بزنم واسمتو روی شن های دریا بنویسم.

بعد بروم یک چیپس وپفک حسابی بخورم ونترسم که فرزندم میبینه، می خواد، میخوره، براش بده.

من دلم می خواهد که در خیابان بدوم وکسی نگوید وای چه زن بدی.

من دلم می خواهد از درخت بالا بروم وکسی نگوید چه جلف.

من دلم می خواهد پشت فرمان بشینم ضبط را زیاد کنم ولایی بکشم وکسی نگوید به زن جماعت نمیشه رو داد.

من دلم می خواهد که در مهمانی یکبار هم که شده نگران این نباشم اگر غذایم شور شود یا بی نمک چه خاکی بر سرم بریزم.

من دلم می خواهد که برای یکبار هم که شده وقتی برای همسرم از روزگار گله میکنم او تا پایانش صبر کند وگوش دهد نه اینکه روزنامه بخواند وبگوید باز شروع کردی، ول کن این حرفهارو.

من دلم می خواهد برای یک بار هم که شده  زودتر از همسرم بخوابم نه اینکه او خواب هفت پادشاه را دیده باشد ومن هنوز مشغول مرتب کردن خانه نامرتب شده از مهمانی باشم.

من دلم می خواهد عشقم را پیدا کنم، عشق من گم شده است.

من دلم می خواهد داد بزنم گناه من چیست ؟

چون زنم؟ چون مادرم؟

خداییش هیچ کسی مرا نمی فهمد الا خدا.

او فقط مرا فهمید که گفت بی برو برگشت بهشت زیر پای توست، به پاس این گذشت وفداکاریت.

اما من خسته ام دلم می خواهد بخوابم ودیگر بیدار نشوم، دلم می خواهد بمیرم.

راستی اگر دیگر بیدار نشوم همسر وفرزندانم چگونه تنهایی زندگی میکنند؟

نه من نمی خوابم.

من می خواهم امروز همان ناهاری را درست کنم که تو دیشب گفتی خیلی هوس کردی.

من امروز کلی اتو کردنی دارم.

باید بروم و برای مدرسه پسرم خرید کنم.

آن ژاکتی را که دخترم تن دختر همسایه دیده بود را باید ببافم.

باید مدارک همسرم را پست کنم برای ثبت نام در مقطع دکترا.

باید عشق بازی را کنار بگذارم وبچسبم به زندگیم، چون زندگیه همسر من که فقط این نیست.

سری هم به مادر وپدرم بزنم وبگویم که مرا دعا کنند تا خدا از من بگذرد.

یعنی من هم روزی مثل مادرم میشوم، یک مادر نمونه که خودش را سوزاند تا جمع ما را گرم کند.

من دلم می خواهد که ..... .

 

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 15:52 | لینک  |