تبليغاتX
آبی مثل دریا
دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم بدم مرا تو آزردی

از آلزایمر خیلی میترسم از اینکه یک روز اون کسی رو که خیلی دوسش داشتم نشناسم

از اینکه روزی عسل وقتی منو میبینه جای اینکه بگیرمش تو بغلم و بوسش کنم باور نکنم مامانشم

و دختر نازم بغض کنه و بزور بخواد به من حالی کنه من کیم

از اینکه یادم بره کی بودم و حتی با هیچ نشانه ایی نتونن منو به خودم بشناسونن

اما خودم رو دلداری میدم میگم ملی تا اونموقع علم کلی پیشرفت کرده و دوای این درد هم امده

اما باز کار از محکم کاری عیب نمیکنه اینجا برای خودم مینویسم تا همیشه بدونم من کی بودم و چی باید باشم

تا اگر روزی تصمیمی گرفتم کسی نتونه دو دلم کنه

از اینجا به بعد برای خودم مینویسم و خودم

ورود ممنوع


ادامه مطلب
نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 16:39 | لینک  | 

دلم خیلی گرفته خیلی زیاد

از این تنهایی از این بی کسی از این تنهایی

هیچ کسی از غم هجران من بی خواب نشد

هیچ کسی فرهاد من نشد که سر به کوه و بیابان بزند

هیچ معشوقه ایی نبود که در نبودم شاعر شود و هیچ شعری برای من سروده نشد

برای همه نوشتن برای همه خواندن اما برای من نه

برای الهه ی ناز. مریم . بهار . نسترن. حتی برای آمنه  حتی برای خوشگلا خواندن

اما

اما برای من شعری نوشته نشد

                             شمعی روشن نشد

                                                  سازی کوک نشد

                                                                      اشکی چکیده نشد

هیچ کسی برای من نخواند حتی خودم هم نای خواندن ندارم

 

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 14:3 | لینک  | 

دچار شده ام
دچار یعنی عاشق و چه سخت است که ماهی کوچک دچار ابی دریای بزرگ باشد این را سهراب گفت

اما از نگاه من دچار یعنی خودشیفتگی

دچاریعنی خودپسندی

چنان دچار شده ام که دلم میخواهد همه ی شعر های عاشقانه برای من سروده شوند

همه رازهای شبانه در گوش من زمزمه شوند

همه حرفهای عاشقانه در وصف من باشند

و همه ی نگاه های عاشقانه به چشمان من دوخته شوند

دچار شده ام چنان که دلم می خواهد همه چیز های خوب از من باشد و برای من

اینگونه دچار شدن بوی تنهایی میدهد بوی کم محبتی میدهد

اینگونه دچار شدن اخر همه چیز است اما عشقی که سپهری گفت اول همه چیز

دلم می خواهد دچار شوم دچار دلی که برای من بتپد نه دچار حسرت دلی که از من نیست 

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 23:12 | لینک  | 

سلام دوستای خوبم

امان از دست این ویروس کامپیوترم رو ترکوند و برای همین نبودم

ممنون که سر زدید 

این شعر رو تقدیم میکنم بهتون

مخصوصا تقدیم به همه زن هایی که میشناسمشون

دوستتون دارم

 

سایه اگر سیاست همیشه یکرنگ است

بختی که بوریاست همیشه در بند است

...

جسمم اگر زیباست همیشه زندانی ست

اشک های شوق من همیشه پنهانی ست

...

روحم اگر جاریست همیشه سدی است

عشق فریبندت همیشه عریانی ست

...

فکرم اگر سبز است همیشه بی آب است

حاصل از این بازی همیشه ناکامی ست

...

لب ها اگر خندد همیشه بدنام است

چشمان شوخ من همیشه بارانی ست

...

آسمان اگر آبی ست هر جا روی این است

روز ها و شب هایم همیشه تنهایی ست

...

دریا اگر نالد همیشه طوفانی ست

شعرهای آرامم همیشه نالانی ست

 

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 23:11 | لینک  | 

خانواده ی سه نفری ما رو میشه به جرات جز کم مصرفترین مشترک تلویزین دانست این جعیه جادویی.

ما فقط می تونیم شبکه های محلی رو بگیریم منظورم اینور ابی هاست خیلی به همسرم گفتم ماهواره بخریم اما گفت ممکنه از راه بدر بشم و بعد که بچمون به ما ملحق شد و گفت ممکنه این هم از راه بدر بشه و بهتر هست ماهواره نگیریم ما هم دیدیم تلویزیون محلی هم هیچ چیزی نداره چسبیدیم به گذراندن اوقات فراغت در بیرون از خانه

تلویزین ما سال به سال روشن نمیشه نمیدونم اصلا چرا اینقدر پول دادیم و مدل جدیدش رو خریدیم ما بیشتر زمان رو در بیرون از منزل صرف کار و مدرسه میکنیم و بعدشم مهمانی پارک ورزش و غیره و اگر هم خدای نکرده در خانه باشیم فقط خبرها رو میبینیم

اما همه چیز از اون شب مهمانی شروع شد

ما یک مهمانی دادیم بعد از شام همه مهمان ها گفتند بزنید شیدایی شروع شد ما هم بی خبر گفتیم کی رو بزنیم گفتن بزنید شبکه سه فیلم شیدایی ما هم برسم مهمان نوازی زدیم شیدایی

یک فیلم کاملا ایرانی .....................

نشستیم به دیدن فیلم اونشب من از فیلم خوشم امد عشق یک پسر پولدار به یک خانم دکتر مطلقه

یک عشق دلنشین ما هم حساس

نشستیم و کیف کردیم

از فردا شب من هم به بینندگان پیوستم و ماجرا رو دنبال میکردم البته دست و پا شکسته چون هنوز برنامه های سرگرم کننده دیگری هم داشتیم

خلاصه با اونکه میدونستم این سریال های تلویزیون محلی همه چطوری شروع میشن و چطوری تموم میشن اما باز نگاه میکردم فقط با این امید که ایندفعه توی این فیلم یک راهکار درست ارائه بشه و جای پای یک مشاور رو ببینم

خلاصه بعد از چند قسمت کارم رسید به حرص خوردن و بالا رفتن فشار خون و درامدن حرفهای نامربوط از دهنم

همسرم میگفت این فیلم هست جدی نگیر اما من حرصی میخوردم دوباره میگفت پس نگاه نکن میگفتم نه بزار ببینم چی میشه

در طول دیدن فیلم خیلی فکر میکردم و حیفیم می امد

حیفیم میامد از تمام هزینه هایی که صرف ساخت فیلمی میشه که میلیون ها نفر نگاهش میکنند تا یاد بگیرن دروغگویی و ازار دادن همدیگر رو

کل فیلم نشان داد پسری رو که بچه مایه دار بود و در یکی از صحنه ها به دختر میگه من هم خوشگلم هم پولدار دیگه چی میخوای و برای اینکه دختر هم بی حرف نمونه میگه یک قلب سالم

در حالی که نمیدونه این پسر پولدار یک دروغگو هست این فیلم به ما نشان داد یک مرد میتونه ازدواج مجددد بکنه در حالی که بزن دومش هم نگفته و تازه خیلی هم به خودش حق بده و وقتی دختر فهمید همه ی قسمتهای فیلم رو با کل کل های بی خودی بدون حضور یک انسان دانا با شوخی های مسخره دوست های قدیمی پدر شوهر بگزره و اخرین قسمت و در اخرین دقایق دختر بره با پسره ادم برفی درست کنه یعنی اینکه بخشیدمت خوب کردی بهم دروغ گفتی من کم اوردم

در این فیلم اصلا پسر تاوانی نداد و به ما یاد داد تو دروغت رو بگو وقتی زنت شد تونستی حاملش هم کردی بعد خیالت راحت برمیگرده تو تاوانی بابت اشتباهت نمیدی تاوان رو اون زن تا اخر عمر میده

چیزی که برای من سوال بود این بود که خانم دکتر تو چرا؟

چرا هنوز چند روز از عقدت نگذشته حامله شدی میدونم بابا میدونم شوهرت بوده اما ایا بارداری و بچه دار شدن باید اینقدر سریع باشه تو که مثلا درس خودنه ی این مملکت هستی نباید بذاری کمی بیشتر شوهرت رو بشناسی

یعنی اگر کسی بیاد بگه من عیبی ندارم زنم شو با یک حرف زنش شدی بعد نمیخواد فرصت بدی هردوتون همدیگر رو بشناسید

سوال دیگه اینکه ایا بارداری رو با حالت تهوع باید نشون داد خسته شدم از بس تو این فیلمها نشون دادن دختره بعد عروسیش هی اورد بالا که بگه حامله ام از دکتر مملکت واقعا بعیده

مورد جالب تر اینکه پدری که با دیدن چهره ی معصومش دخترش در اولین برخوردها اصلا تکونی نخورد یکهو در قسمت اخر برای اینکه فیلم باید تموم میشد گفت دنیای من و زندگی من این بچه هست من واسه شیدا پدری میکنم

جالبه مگه نه؟؟؟

همانطور که دیدیم در فیلم شیدایی  حاج اقا سپاهان به دخترش گفت نمیذارم پای پلیس تو این خونه باز بشه و ترجیح داد همون دامادی که دخترش میخواست به پلیس معرفیش کنه دخترشو بندازه زیر ماشین و پسرش با دروغگویی با دو زن و دو بچه اخرش بره برف بازی بگه خوب کردم سومیشم میگیرم چون تاوانی ندادم تا ابروی حاج اقا سپاهان نره

ایا پلیس ترس داره؟

ایا پلیس مساوی با بی ابرویی در محل و کوچکان هست؟

این فیلم فقط سرگرم کردن مردم در ایام محرم و صفر بود که یک وقت نخندن شادی نکنن و همون طور عذادار و غصه دار بمونن و تا محرم و صفر خواست تموم شه سریع با یک صحنه رمانتیک برف بازی سر و ته همش رو بیارن به هم

باز هم حس کردم به شعور بیننده ها توهین شده

و توهین رو بیشتر در اونجایی حس کردم که پشت صحنه فیلم رو نشان دادن و گفتن متن کاملا اماده نبود و هر شب حاضر میشده

این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی اصلا داستانی و موضوعی در کار نبوده و نویسنده هر روز هر چی دلش می خواسته مینوشته یعنی این فیلم اصلا کارشناس روانشناس و مشاوره نداشته که راهکارهای مناسب و تاثیرات فیلم رو هشدار بده

اونوقت میگن چرا همه فارسی 1 رو نگاه میکنند مگه اون چی داره همه اش کار دشمنه

اما بهتر بدنیم کار دشمن هم اگر باشه ما دشمن دانایی داریم چون پشت همه کارهاشون مشاوره و مطالعه هست و خودمون هنوز درگیر جهلمون هستیم

متاسفم اینبار برای ببینده ها نه برای سازنده

اون کارش رو میکنه ما چرا با دیدن فیلمش تاییدش میکنیم

اما یک امای دوباره بعد از اینکه این  سریال تمام میشد شبکه یک فیلم دیگری رو پخش میکرد بنام تا ثریا برای اونهایی که خوابشون نبرده تا یکوقت نرن سراغ فیلم هایی که بداموزی داره

فیلمی که مزخرف تر از فیلم شیدایی بود فیلمی که فقط هزینه های ما رو به باد داد

داستان در مورد زنی خدا ترس بود که از ربا میترسید اما خودش درگیر همین ربا شد و زندگیش رو به باد داد این زن بی پناه شاید نماینده ی خیلی از زن های جامعه فعلی ما باشد چیزی که در جامعه ما بسیار زیاد وجود دارد اما ایا بهتر نیست جسارت یک زن تنها رو نشان بدن تا بتونه یک الگوی موثر باشه نه اینکه یک زن ترسو رو نشون بدن چیزی که در تمام قسمت ها جز اعصاب خورد هیچ چیزی به بیننده اضافه نکرد و هیچ چیزی رو نیاموخت و بدتر زن ها رو ترسوند از بی ابرویی

شاید تنها اموزه  ی این فیلم این بود که زن های بیوه  ی اصلا شوهر نکن چون بالاخره همه میفهمن

در این فیلم مثل خیلی از سریالها نشان داد که ما مردم ایرانی در هنگام وقوع حوادث به اخرین نفری که مراجعه میکنیم پلیس هست چون میترسیم  از ابرومون

ایا هنوز اقا پلیسه ترسناک هست یا نه پلیس انقدر حامی مردم هست که در هر حادثه ایی اولین نفری باشد که ما به او اعتراف کنیم

ایا نباید بین یک زن مظلوم که از زور بدبختی باعث مرگ شوهرش شده با یک جانی خطرناک فرقی داشته  باشد ان فرق در اعتراف زود زن هست نه مثل قاتل های زنجیره ایی که میترسه بره اعتراف کنه

اموزه ی دیگر این فیلم این بود که اگر عاشق دختری شدید که مادرتون براتون نگرفت فقط منتظر یک اتو از مادر باشید چون بعدش با جونم و عمرم میاد براتون خواستگاری

شاید تنها کار درست این فیلم همان جواب رد مادر و پدر دختر به پسر ثریا بود که درب رو باز نکردن و عجب داره؟

حکمی که روحانی مسجد به عمو ی بچه ها داد بابت ربا هم در خور تفکر بود تا زمانی که نمیدونی ربا بوده حلاله اما بعدش باید پول رو پس بدی اما چون ثریا نداره بیا دروغی بگیم تو قرعه کشی مسجد برنده شده و عمو جان تو این پول رو به اسم برنده شدنش بده

اون که نمیدونه پس حلاله تو هم با دروغگویی چون کمکش کردی حتما ثواب کردی من روحانی هم دروغ برام مجازه

در زندان دوست ثریا گفت به جرم اینکه همسایش تو خونش جنس قاچاقی داشته من گردن گرفتم امدم زندان

چه پلیسهای باهوشی داریم ما

همین طوری مچ اختلاس گران رو میگیرنا بدونید

همه داستان اب بندی بود سر هم بندی بود

وقت تلف کنی بود اما نگران نباشید صفر که تموم بشه باز سریالها شروع میشه همون داستان های ادم خوبا که تا اخر عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنن

سریال هنوز هم جای نقد داشت هر چند بهتر بگم جای گله اما من حوصله گفتن حرفهایی تکراری رو نداشتم

و در اخر میگم که این بود اموزه های من از فیلم های شبکه محلیمون در حالی که فرزند کوچکم با دیدن یک فیلم اونور ابی یاد گرفته و میگه

اول خودت را دوست داشته باش

میان اموز های این ور با اونور آب تفاوت از زمین تا اسمان است

با سپاس از حوصله ی شما

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 14:3 | لینک  | 

بچه ها چرا بارون نمیاد؟

هوا خشک خشکه سرد و بی روح

ادما خسته و ناراحت

هیچ چیزی نیست که درختها رو بشوره هوا رو تازه کنه و ادمها بشاش

دلمون داره خشک میشه

چرا بارون نمیاد

بارون که میباره من یک حال و هوایی پیدا میکنم که نگو

اما خبری از بارون نیست

دیروز یاد مجردی هام افتادم وقتی که می خواستم برم دانشگاه و بعد مامانم میدوید دنبالم چتر رو بهم میداد منم ای سختم میشد

چتر رو جلو چشمش باز میکردم تا سر پیچ کوچه با چتر میرفتم اما پیچو که رد میکردم چتر رو میبستم و زیر بارون راه میرفتم بر عکس همه روزهای بارونی من پیاده می رفتم و صورتم رو میگرفتم رو به اسمون بارون میزد به صورتم گاهی قطره ها چنان پرزور به صورتم حمله میکردن که دردم می امد گویی نیشگونم میگرفتن اما حالی میداد

اما حالا خبری از این قدمهای عاشقانم نیست من بارون می خوام

اهای اونهایی که بالا شهرید

اهای اونهایی که لب دریاید

من بارون می خوام

زودتر لطفا

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 0:20 | لینک  | 

پرم از خستگی پرم از چشم انتظاری پرم از تنهایی

چشمام خیس اشک شده نه برای خودم بلکه برای ادمهایی که خیلی مشکلات دارند و من بی خبرم

کاش میتونستم کمکشون کنم

همه ما ادمها یک جایی داریم اون ته ته های وجودمون جایی که از بس گمه حتی خودمون هم شاید ندونیم هست

بهش میگن جای امن نقطه ی ارامش

اونجا تنهایی جایی هست که اگر وایستی توش میتونی اروم اروم لذت ببری و لذت ببری بدون هیچ غمی

جای امن من ارزوهام بودن همیشه فکر میکردم اگر به ارزوهام برسم دیگه هیچوقت غصه نخواهم خورد همیشه سالم و قوی خواهم بود همیشه شاد و سرحال اما...............

بد جایی رو انتخاب کردم ارزوها همیشه دست یافنی نیستن و اگر هم بدست بیاری همیشه اونی نیست که می خواستی برای همین باز هم غصه سراغت میاد شکست و ناکامی دنبالت میگرده

حالا دیگه جای امن من عقب نشینی کرده و جای امنم شده رویاهام چیزی که دیگه دست نیافتنی تر از ارزوهاست دست نیافتیه دست نیافتنی فقط فکر سوزی عایدت میشه و وقت حروم کردن

میشینم تو خیالم کنار یک شومینه گرم چشمام رو میبندم اروم اروم و فکرها و رویاهای عاشقانه ام رو مرور میکنم و گاه گاهی یک قلپ چایی گرم مینوشم اما چشمام رو که باز میکنم میبینم همه چیز تموم شده هر چی تو ذهنم ریسیدم پنبه شده و باز خستگی میمونه برام و باز تنهایی

خوشبحال اون کسی که جای امنش باورهاش باشه چون جای محکمی نشسته  چونکه جایی که هست وجود داره و از بین نمیره جایی که توی وجود خودش هست نه توی وجود دیگری

خوشبحال کسی که شادیش به خاطر رضایت از خودشه نه تایید و تصدیق دیگرون

جای امن من گاهی چنان بادی میوزه که شومینش فقط دود میکنه یک بچه ی شیطونی همش اون وسط میدوه و داد و جیغ میزنه و میگه مامان بیا کمکم کن

تو جای امن من کسی نیست که شونه هام رو بماله بغلم کنه موهام رو نوازش کنه بوسم کنه و بگه بخواب من بیدارم و مراقبتم

نترس کوچولوی من

 

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 14:7 | لینک  | 

پگاه من- سلام

ممنون که امدی گفته بودی هر کاری بگم برام میکنی خوب یک کاری کن همیشه دوسم داشته باش و بهم سر بزن برام بمون

تو تموم روزهایی که سر ناراحتی و افسردگی روزم رو بزور شب میکردم و حوصله هیچ کار رو نداشتم امدن های تو و اصرارهای تو و چند تا دوست دیگه به نوشتن منو اینجا نگه داشت

اینکه ماه ها ننوشتم و میامدم میدیدم اینجا رو گرد وخاک برنداشته دوستام امدم دستمال کشیدن چایی دم کردن شومینه رو روشن کردن و دیدن نمیام رفتن اما در رو نیمه باز گذاشتن اینکه واسه کسانی اصلا کاری نکنی و سودی نرسونی اما به یادت باشن اینها اونقدر برام ارزش داره که تنها دلیل زندگی من میشه

ممنون همین کار رو برام بکنی بسمه من کمتر بهت سر میزنم اما تو باوفایی هرچند میام میخونم اما معمولا نظردهی مجال نمیده و باز نمیشه

گفتی ادرس رو عوض کنم نه بابا من باید خودم رو عوض کنم و نظر دیگرون برام مهم نباشه من باید رو خودم کار کنم ادرس رو عوض نمیکنم حتی چند بار خواستم رمز هم بذارم اما دیدم بهتر هست همه من رو خوب بشناسن لینطوری بهتره

گفتی برم مرکز مشاوره عزیز من خودم مرکز مشاوره کار میکنم 4 ساله همین مشکلم منو با این مرکز اشنا کرد و کار پیدا کردم اونجا

نمیدونم از زندگیم راضیم یا نه اما مهم رضایت از خودمه دارم اینکار رو میکنم عینکم رو برداشتم برعکس گذاشتم رو چشمام دیگه کسی رو نبینم و نقد کنم روی خودم زوم کنم و خودم رو ببینم

اول عروسیمون رفتم مشاوره گفت خانم شما خیلی فهمیده هستید و جالبه اینقدر درک دارید با خواهر علی رفتیم اونو که دید گفت حالش خیلی بده باید بیشتر بیاد درمان بشه

دیگه نرفتیم چون اعتقادی نداشتن که مشکل دارن

سالها بعد باز رفتم دکتر گفت تو مشاوره نیاز نداری شوهرت باید مشاوره بشه از همه روش ها استفاده کردم علی رو ببرم گفت من مشکلی ندارم بیام مشاوره

یبار بزور من امد دکتر هم تا تونست زر زر کرد و رید تو زندگیمون و بعاد علی دعواش شد یعنی لفظی و من با گریه درامدم بیرون

و در اخر مشاوره دیگه ایی گفت بچه نداشتی میگفتم طلاق بگیر اما باید رو شوهرت کار کنی

علی که میگه تو میری همش یکطرفه میگی از روزهای بدمون ما روزهای خوبی هم داشتیم من که ندیدم و واسه همین میگه دکتر و مشاوره چرت

خلاصه گیر افتادم و تصمیم گرفتم بی خیال شم

پگاه جونم ممنون چقدر برام نوشتی و کمک در اروم کردنم کردی خواستی دیگه خصوصی ننویس که هر میاد بخونه جالب بودن منم مشکلی ندارم که

دوست دارم

میگن شام عاشقانه بپز رمانتیک کن فضا رو بعد با همسرت اروم حرف بزن بارها این کارو کردم اما اخرش دعوامون شد و علی رفت زود خوابید و من نشستم گریه کردم

نمیگم همه راهی رو رفتم اما راه های زیادی رو رفتم ولی دیگه راهی رو میرم که برای خودم باشه هر کی خواست بیاد هر کی نخواست بمونه اصلا پشتش رو بکنه بخوابه خودش رو بگیره یا اصلا بره پیش خواهراش میل خودشه زوری نیست

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 13:43 | لینک  | 

سلام پگاه جونم ای یار مهربانم شانست امدم بنویسم میگم شانست از بس که نمیام

الان ساعت 6 صبح هست روز اربعین و من هنوز نخوابیدم از سر شب یک قرص انداختم بالا دکتر گفت این قرص رو که بخوری تا نیم ساعت دیگه رفتی اون دنیا اما الان 6 ساعت گذشته و من هنوز این دنیام تو این دنیای نامرد گند گند

برم سر اصل مطلب خوابم نمیره تا الان 10 بار رفتم توالت یک سیب خوردم گوسفندامو شمردم ناله و نفرین درونی کردم وول خوردم اما نشد که نشد دیدم موبایل علی زنگید و میگه ساعت 6 گفتم ای بابا بزار برم بنویسم هر چند شیطونه میگفت نرو بمون باز فکرای اعصاب خوردی کن بیدار شدم بنویسم عسل و علی هم بیدار شدن و باز خوابیدن

راستش خیلی وقته فهمیدم هنوز با خودم روراست نیستم هنوز با خودم رودر بایستی دارم با خودم تعارف میکنم یک عمر چنین بودما حتی سر تعارف تصمیماتی گرفتم که باعث نابودیم شد خلاصه تنها و سردرگم بودم و نمی دونستم حرف دلم رو برای کی بزنم که اینجا رو پیدا کردم این وبلاگ رو ساختم گفتم دیگه اینجا مال منه مال خودی خودیم هر چه می خواهد دل تنگت بگو

اما از بس جوگیر این شاهکار بودم که ادرس وبلاگم رو به ادمهای دنیای غیر مجازی و واقعی دادم دنیایی که حالا مطمئنم اون غیر واقیه اولیش علی بود که اصلا بی خیال و بعدیشم خیلی ها

خیلی هایی که باعث شدن من دوباره نقاب درکشم و با سانسور بنویسم

بعدش راستش ترسیدم همه چیز رو بنویسم بشه برام دردسر همه از مشکلاتم رازهام سر در بیارن اتو بگیرن علیه من استفاده کنند چون همه که نمیفهمند حق چاپ محفوظ است یعنی چی و کپی برداری های غیر مجاز میشد ابی در اسیاب دشمنانم

دشمنانم دلشاد میگشتن پس لال موندم اما امشب دیگه نمیتونم از بس تو تخت چشمام رو بستم و به علی و تک و طایفش حرف زدم و از خودم دفاع کردم

حال خرابیم از سر شب شروع شد از وقتی که علی امد و گفت قرار عقد دو خواهر باقی ماندش یک ماه دیگه هست و گفت می خواهند چه کنند بلند شدم گفتم خوبه واسه ما نکردین رسم نبود یا بلد نبودین؟ علی گفت بحث رو سیاسی نکن منم گفتم میکنم هر چیز زندگیم رو به اینها ربط میدم و بحث تموم شد

اما چیزی که نذاشت من خوابم بره تمام بدبختی هایی هست که کشیدم و دارم میکشم

ایییییییییییییییییییییییی خدا

الان دارن اذون میدن منو نجات بده نمیتونم گریه کنم چون صدا داره و اینها که خوابن زهله ترک میشن اما خدااااااااااااااااااااا تو صدامو میشنوی کمکم کن نجاتم بده من هنوز جوونم ارزو دارم

رو تخت که خوابیدم یاد مهمانی اخر عموی علی افتادم که یک ماه پیش بود

من الان چند سال با خواهرهای علی رفت و امد نمیکنم و با عموهاش میرم و میام اونم به خاطر علی چون خودشون ادمش نیستن که چیزی بهت اضافه کنن

هیچی ما بی خبر از دنیا رفتیم مهمونی عموی علی عروس دعوت کرده بود داماد داداشش رو

یعنی دو تا خانواده عمو هاش بودن با داماد جدید

این اقا داماد پسر خوبی بنظر می امد روز عقدش خیلی با عسل دوست شده بود عسل خیلی ذوق عروسی داره همیشه میپرسه مامان من کی عروس میشم نکنه ننش خیلی خوشبخت شده اونم میخواد عقب نمونه

هیچی مهمونی شروع شده بود عسل و داماد جدید خیلی با هم دوست شده بودن

سر سفره شام عسل گفت برای عروس و داماد یک دست مرتب و همه خندیدن باز عسل گفت برای عروس و داماد صلوات که زن عمو که صاحبخانه بود نه مادر زنه ها گفت عسل حرف نزن با لحن تندی گفت ما بهمون برخورد اما دیدیم شاید میترسه شام از دهن بیفته خلاصه به عسل گفتم مامان سر غذا حرف نمی زنند که بچم گوش داد و بعد شام ما به رسم خودشیرینی رفتیم ظرف شستن دیگه نبودیم ببینیم چه میکنند این عسل و داماد

علی هم که فقط لم بده رو مبل چشمهاشو و گوشاشو ببنده از زن و بچش سیگنالی نگیره و همش در اختیار طایفش باشه

سالهاست منو نه میبینه نه میشنوه

ظرفها که تموم شد زن عمو صاحب خونه گفت ملی بچتو جمع کن با مشت زده تو صورت داماد

حالا چرا داماد صورتش رو اورده جلو خدا میدونه

منم عسل رو صدا کردم و گفتم مامان کار بد نکن اما خدایش داماد جدید خیلی بچه دوست بود شایدم بچه باز همش خودش با عسل بازی میکرد

که زن عموی علی گفت ملی کم بخند پاشو بچتو جمع کن من که اصلا نمیخندیدم تو دلم گفتم این شد سه بار حالا یبار دعوتمون کردنا بعد تو دلم گفتم چقدر به این داماد عزت میذارن کاش منم اینقدر عزت تپون میکردن

به علی چندین بار اشاره کردم عسل رو جمع کن اما چون توی این مثایل خاله زنکی فامیلاش خیلی خنگه نفهمید و ما همیاری از سوی ایشون ندیدیم

خلاصه گذشت بازی اوج گرفت که اون زن عمو مادر زن گرام داد زن عسل بشین بچه بی ادب داد بدی زد عسل کپ کرد و لال شد رفت یک گوشه نشست

من باز چیزی نگفتم اما دلم شکست و ریخت عسل جون منه

علی که همیشه اهل خوندن نماز اول وقت هست اون لحظه پا شد بره وضو بگیره ساعت 11.30 شب بود و نماز دیگه قضا بود نکه اقا موقع های دیگه نماز اول وقتش رو بهونه میکنه به ما توجه نکنه میگم بدونید

هیچی علی رفت و عموی علی که صاحب خانه بود گفت عسل سگ بخوره تو رو

و مادر زن گرام هم گفت اونم سگ کور که نبینه چی میخوره

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی من دیگه گریم گرفته بود اینقدر تحقیر برای یک شام مگه مارو زوری دعوت کرده بودین

من بلند شدم دست عسل رو گرفتم رفتم تو اتاق شروع کردیم به لباس پوشیدن گفتم یکم دیگه بمونیم فحش خواهر مادر بهمون میدن که زن عموی صاحبخانه امد گفت کجا جانماز پهن کردم علی نماز بخونه

منم گفتم نه دیگه بریم گویا این داماد نو هست فعلا عزیزه هر چند ما به این عزیز ی نبودیم بعد علی امد تو اتاق گفت کجا گفتم فقط بریم نخواستم اونموقع به علی بگم چون میدونستم دعوای بدی میشه اینا هم همه بی چاک و دهن و جلوی داماد جدید بد میشه

خلاصه امدیم ابروداری کنیم ثواب کنیم کباب شدیم محترمانه با همه بای کردم از داماد جدید حتی عذر خواهی کردم

تا اینکه امدیم تو حیاط و زن عموی صاحب خانه امد گفت ملی بهت برنخوره اما خیلی حساسی تا به بچت یک چیزی میگن بهت برمیخوره

من گفتم کسی حق نداره به بچم توهین کنه تا حالا به من میکردید بسه اما عسل صاحاب داره

بعد زن عموش گفت ببینم مگه قرصی هستی یا افسردگی داری این حرفش اتیشم زد سر فرصت میگم چرا

بعد گفت اره با همه بریدی سر همین مسایل زود رنجیت همه رو اذیت کردی و هی گفت و تهمت زد طاقت نیاوردم نگم منم گفتم بی ادبی نکردم حقایق رو گفتم ولی این ها همه عقدهای درونی من بود که بدرد اون نمیخورد و فقط بحث بالا رفت علی ساکت وایساده بود فقط لطف کرد در حمایت من گفت ببین زن عمو این کارها رو میکنید که دیدار ما میره به 4 ماه دیگه و زن عمو هم زد زیر گریه گفت اره بمیرم برات که باید برای هر مهمونی به زنت جواب پس بدی ما میدونیم تو چه میکشی واسه هر مهمونی بعدش باید جواب پس بدی

ای زورم امد اخه علی خودش همین طوری هر وقت بخواد میره به همه سر میزنه حتی به اونهایی که جلوی جمع به من فحش دادن

گفتم خاک تو... اینم شد حرف علی

تو ماشین زدم زیر گریه گفتم علی چرا از من حمایت نکردی گفت من نفهمیدم چی شده میگفتی حالشونو جا میاوردم گفتم اره جون خودت مگه منو نشناختی و پیش وجدان خودت نگفتی ملی چیزی دیده که ناراحت شده و به زن عموت میگفتی هی به من حرف نزنه

بعدش دعوامون شد گفتم تو هیچوقت از من دفاع نکردی در برابر تحقیرهای همیشگی و مدام طایفت

 گفت تو اینو میگی من کردم

گفتم اره یادمه رفتیم کربلا خواهرات امدن در اتوبوس و جلوی کاروان به من فحش میدادن و تو خونسرد نگاه میکردی و نکردی بزنی تو دهنشون تویی که اونها رو میشناختی که حیا ندارن و قرار بود خبرشون نکنی اما خبرشون کردی تا بیان منو فحش کاری کنن و بعد بگن ابروتو میبرم و برن به تمام زن های کاروان دونه دونه بد منو به دروغ بگن

گقتم دیدم حمایتت رو

حالا بی خواب شدم چون داشتم به این فکر میکردم که چرا اونشب جواب دادم ساکت میزدم بیرون من که کسی حامیم نبود چرا با دهن به دهن شدن گذاشتم پوسته ی اونا باز بشه و بیشتر ازار ببینم

بعد فکر کردم که چقدر منتظرم زن عموش رو ببینم و بشینم باهاش منطقی حرف بزنم

هر چند خنده دار هست و اونا منطقشون بی حیایی و تهمت هست

تو عالم بی خوابیم و غلط زدن هام فکر کردم با مامان و بابام و علی برم خونه ی عموش

مامان و بابام رو ببرم چون می خوام دو نفر منطقی اون وسط باشن علی چون بهش حرف دلم رو بزنم و زن عمو و عموشم بشنون

گفتم میرم و میگم

 

اول برم نماز بخونم بعد میگم چی میگم

این بی خوابی باعث شد نمازم قضا نشه

امدم نماز رو خوندم اما چه خوندنی همش حواسم پرت بدبختی هایم بود

 

خلاصه گفتم میرفتم و میگفتم زن عمو متاسفانه شما با توجه و استناد به ندانسته هاتون حرف میزنید نه بر اساس دانسته هاتون شما چی از من و زندگی من میدونید

همه چیز رو علی میدونه اما هیچوقت جدی نمیگیره هیچوقت حرفهای من احساسات من هیچ چیز من رو جدی نمیگیره و همین جا میگم که باید منتظر تاوانش بشینه که روزی باید پس بده

اما چی رو نمیدونید

من زمانی که با علی ازدواج کردم تمام مشکلات و سختی هاش رو پذیرفتم به یک شرط

به این شرط که همسرم باشه هم بالینم و مونسم

گفتم مشکل رو همه دارند و مشکل ما هم بزرگ کردن 3الی 5 بچه یتیم خانواده علی هست که هم مقطعیه و  هم تموم شدنی مهم علی هست

دیوانه وار عاشق علی شدم و با این عشق سعی کردم در کنارش یاریش کنم نمیگم یاریش کردم نمیگم بی خیال تمام اون اتفاقات که شاید باز هم زمانی ازشون بنویسم

اما من و علی از هم دور بودیم این دوری مسافت بین جسمهامون بود نه قلبامون یعنی اینطوری نشون میداد علی در تهران و دور از من درس میخوند و اگر میامد پیشم تو خونه ایی وارد میشد که خونه تاز عروسی چند روزه بود که 3 تا دختر توش بود نمیشد خلوت عاشقانه داشت اما میشد بوسه ایی هم داشت

بوسه ایی که بعدها علی فقط از خواهرهایش بر میداشت و من گفتم علی منم خواهرتم منم بوس کن بی تفاوت جلوی اونا منو ضایع کرد و رفت نشست

باید اونروز به اسلامتون شک میکردم چطور خواهرهایت بلند بلند با دامادهاتون میخندیدن شوخی میکردن موهاشون معلوم بود جلوی نامحرم به بچشون شیر میدادن و دم از مسلمانی میزدن که بمن میگفتن ما قبح میدونیم زن جلوی جمع مردش رو ببوسه این اسلام؟

خلاصه فکر میکردم همه چیز درست میشه خودم رو مثل یک خر گول میزدم که درست میشه اما نشد که بدتر هم شد تا روزی که عسل بدنیا امد

من از اونروز دیگه با سرعتی صعودی علی رو عشقش رو از دست دادم و جاش تنفرم بالا زد

حالا تو علی اقا باور نکن تو که نمیدونم اصلا میای اینجا یا نه سری میزنی یا نه

وقتی عسل بدنیا امد از همون شب اول جاتو جدا کردی گفتی روی تخت جامون نمیشه اما من عاشق خسته دل تو رو میخواستم گرمی سینت رو

وای که چه حالی میده خسته تنها و با درد بخوابی تو بغل کسی که دوستش داری

جاتو جدا کردی بر خلاف عرایض بنده که میگفتم عسل خودش تخت داره میزاریمش تو تخت خودش رفتی خوابیدی تو سالن پیش خواهر هات

گفتم کمک می خوام گفتی صدام کنی بیدار میشم یک شب صدات کردم بیدار نشدی با همه ی بخیه هام بزور پاشدم و عسل رو شیر دادم چون دیدم عسل با صدای بلند من میترسه که تو رو صدا میکنم

خلاصه مامانم رو از همون شب اول مرخص کردم به دو دلیل اول اینکه از خانوادت دل چرکین بود و روزی که حامله بودم بهم گفت من نمیام به خواهر شوهرات بگو بیان کمکت و من بهم برخورد به حال خودم دلم سوخت که من تاوان بی شعوری دیگران رو باید بدم و دلیل دوم که کم اهمیت تر از اولی نبود نیازی بود که به تو داشتم خیلی دلم می خواست نوازشم کنی خسته بودم زایمان و گذاشتن باری که تا حالا توی شکمت تکون میخورده حرف میزده و با خنده هات میخندیده و گریه هات اونو غمگین میکرده مثل مردن هست حس خاصیه که نوازش های تو میتونست منو زنده کنه

مامانم هم بیچاره هر صبح میامد تا غروب میپخت میشست و منو میسپرد به تو و میرفت

هر چند که من نمیدونم تو از کجا شنیدی مامان ها بیشتر از این کاری میکنن چون من از هر کی پرسیدم گفتن مامان اونها هم همین کارها رو میکرده تو که خودتم مامان نداشتی اینا رو کی بهت گفته بود پرت میکرد میامدی میگفتی مامانت نیست کمکمت کنه

نمیدونم چرا من ایندر خونریزی داشتم تا 50 روز اونقدر شدید که باید در روز بارها و بارها لباس عوض میکردم البته حدس میزنم بابات شستشو های لباس های روزانه امان در حمام هست که هر شب از سر بی ابی نیمه شب میشستم و سنگین بلند میکردم

تو اینا رو نمیدونستی مگه نه؟

از اون شب اول خواهرهاتو که من اصلا روی دیدنشون رو نداشتم اوردی پیش من

و من هر شب گریه میکردم که جای اغوش تو باید .....

میگفتم چرا اینها رو میاری میگفتی می خوام کمکت کنم

دوسم داشتی؟

که از من نظر نگرفته اینها رو میاوردی که برن فضولی کنن و حرف ببرن واسه دیگرون

مامانم که میپخت منم که میشستم عسلم که همه کارهاش با من بود چه میکردند که تو میدیدی و من نمیدیدم

شب ها هم که پیش هم میخوابیدین توی سالن

خونمون اب نداشت جدید ساز بود و ما طبقه سوم و یک همسایه نفهم پر مصرف طبقه اول

ما روزها اب نداشتیم شب ساعت 2 به بعد اب می امد من با تمام خون ریز هام تا 2 بیدار میموندم مینشتم و نشستنی چرت میزدم که هم خوابی زده باشم هم اینکه خوابم نره و کارهام بمونه

دو که می شد اول عسل رو میبردم حموم میکردم شیر میدادم میخوابوندم بعد میرفت لباسهامونو میشستم اونهایی که نجس شده بودند و اسلام جاهلی من میگفت تو ماشین نریز نجس ها رو

خلاصه به من گذشت اما از همون روزها که هر شب میگفتم امشب بیا بخواب پیشم  و پتوت رو میکشیدی رو زمین و میرفتی می خوابیدی پیش خواهر های گرام من ازت بدم اومد

از اون صبحی که مامانم امد گفت این پتو چیه تو سالن مگه علی اینجا می خوابه و من گفتم اره و مامانم چنان تعجب کرد که زود گفتم اخه دیشب عسل نذاشت بخوابه مجبور شد بیاد که واسه کارش خواب نمونه و از صبح های دیگه قبل امدن مامانم پتوت رو جمع میکردیم که نفهمه- ازت بدم اومد

من از اون شبی که می امدم توی سالن پیشت و تو بقلت می خوابیدم و تو پشتت رو بمن میکردی و من میگفتم علی بچرخ روبه من باش و تو میگفتی می خوام رو به قبله بخوابم از تو و از اسلامت بدم امد

من از اون روزی که الاغ شدم زنگ زدم دفتر مرجع تقلیدم و گفتم شوهرم چند ماه هست پیش من نمی خوابه و همبستر نمیشه و اونور خط گفت درست نیست اگر تا سه ماه همبستر نشید گناه کبیره هست و وقتی گوشی رو گذاشتم و روزها رو شمردم دیدم تو دقیقا سه ماه یبار با من همبستر میشدی از تو و از خریت و جاهلیتم بدم امد

از همبستری با تو چندشم شد اوردم بالا

من از اون شبهایی که تو میامدی و کارت رو میکردی و زود پا میشدی میرفتی تو سالن می خوابیدی و من رو در نصفه نیمه راه رها کرده میذاشتی ازت بدم امد

من از اون شبهایی که بهت میگفتم زن رو باید اماده کنی و تو گفتی هرکی سکس می خواد خودش اماده میشه از خودم چندشم شد چون یاد زن روسپی افتادم و ازت بدم امد

من از اون روزی که تو منو هیچ گاه حمایت نکردی در مقابل اذیت های خواهرات ازت بدم امد

من از اونروزی که دروغ خواهرهاتو باور میکردی و بغلوشن میکردی و میبوسیدی شون و میگفتی راست میگن تو اذیتشون کردی و پشتت رو میکردی به من و می خوابیدی ازت بدم امد

از اونروزی که بکبار به من حق ندادی گریه میکردم میگفتی کم الکی گریه کن و هیچوقت توی این ده یازده سال به من حق ندادی هیچگاه

من از اون شبهایی که می خوابیدم و منتظر بودم تو بیایی پیشم بخوابی و چشمم که بسته بود صدای پا میشنیدم از پس تلقین میکردم تو الان میای و این باعث شد من دچار ترس های شبانه بشم و همش صدای پا بشنوم از اون شب ازت بدم امد

من از اونروزی که رفتی تهران و من عسل تنها بودیم و هیچ یک از خواهرات بهمون سر نمیزدن بگن این با یک بچه به کارهاش میرسه نونی ابی نمیخواد بعد که تو میامدی می اوردیشون خونه و یکبار که گفتم همگی نیاید من نمیتونم با بچه برای این جمعیت بپزم و خواهرت حرف رو چگونه به تو گفت که امدی خونه دعوا و من قهر کردم خواستم برم خونه ی بابام تو من وحول دادی زدی تلفن رو شکستی و مانتومو پاره کردی ازت بدم امد

من از اونروزی که تو منو تا میخوردم زدی و بعد خواهرت گفت اسلام گفته زن باید از مرد کتک بخوره تو قران امده به اسلام شما شک کردم

من اونروزی که دیدم اون اییه که خواهرت گفته زن باید کتک بخوره مال زن خیانت کاره خیلی رنجیدم که من با چنین زنی مقایسه شدم و ازت بدم امد

و زنی فراری شدم از تو از خونه و خودم رو با عسل و کار و هر چیزی که تو در اون نبودی جنان شرگرم کردم که فقط خوابم رو به خانه بیارم

پس هی نگو ملی از وقتی موبایل خریدی و رفتی نت عوض شدی و بی دین شدی اینقدر نترس تا میگم اسلام؟؟؟

نه بابا منو تو دینمون بدجوری از هم سوا بوده خودمون نمی دونستیم تو میگی مسلمونی اما میزنی - تهمت رو گوش میدی قبول میکنی غیبت خواهرات رو گوش میدی از زنت جدا میخوابی اما من میگم مسلمون نیستم باعث کتک خوردن کسی نشدم تهمت نزدم چادر سرم نکردم بگم با حجابم و بدگویی و بددهنی کنم ابروی کسی رو نبردم و تو بدت میاد و منو محکوم میکنی که چرا مسلمون نیستی و هول میکنی

مسلمونی چیه ؟؟؟ فقط وضو گرفتن و شب های قدر العفو گفتن خنده دار ها

حالا هم ازت بدم میاد دوست ندارم نمیخوای باور کنی

اما بدون شمارش معکوس من مدتهاست که شروع شده همیشه بهتم گفتم مادر بودن برای عسل منو نگه داشته اما اینم شمارش معکوسش شروع شده اما هیچوقت حرفم رو باور نمیکنی و جدی نمیگیری

چون میبینی سعی در حفظ احترامت رو دارم و باهات کل کل نمیکنم اینا بابت اینه که عسل اروم بزرگ بشه به خودت نگیر و جدی بگیر

یک ضرب المثل انگلیسی میگه هیچوقت قول یک پسر بچه رو جدی نگیر اما از تهدیدهای یک دختر بچه بترس پس حواست رو جمع کن

همه اینها رو بگم و بگم زن عمو چند ماه پیش مهمون من بودی افطار من برا ت درد و دل کردم گفتم از بس رنج کشیدم الان ارامبخش میخورم این درد و دل رو باید با متلک بزنی تو سرم و بگی مگه قرصی هستی یا افسردگی داری که اینقدر زود بهت بر میخوره

اما ممنون نشون دادی اهل درد و شنیدن و راز دار نیستی دنبال اتو هستی مثل یک ادم حقیر و ضعیف

اینها رو بگم همینا رو با خیلی حرفهای دیگه که الان مخم یاری نمیکنه بگم

فعلا تا اینجا بدونید و جدی بگیرید

 

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 7:23 | لینک  | 

چقدر اشتباه هست که وقتی از دست عزیزت ناراحت هستی بهش محبت نکنی کم محلش کنی و فکر کنی داری تنبیهش میکنی

خبر نداری که با این کار عشقت رو ازش گرفتی عشقی که کم کم  برای اون هم نقش بازیچه رو میگیره

بی ارزش میشه و کم کم زندگی رو می بازی

نوشته شده توسط م.دریا در ساعت 22:50 | لینک  |